شکلات تلخ
آبان و آذر گذشت ومن هیچ کدام از لحظاتت را ثبت نکردم متاسفم دخترم .
روزهای شلوغی بود باباجون و مادر جون از مکه برگشتند هشتم ابانماه ، یکی دو هفته مانده به آمدنشان من وتو وبابا هرشب درگیر خرید بودیم گرچه برای تو ،هم ماشین گردی بود هم تفریح، اما خیلی هم خسته میشدی چاره ای نبود، آمدند ،یک هفته هم مهمانی داشتیم و برو بیا و بعد من وتو درگیر بیماری شدیم از بیماری خودم چیزی نمی نویسم این وبلاگ متعلق به توست اما ....
درد دندان ،آنفولانزا ، اسهال شدید ... همه با هم به تو حمله ور شدند ،نصف شدی !!!آنقدر مریضی ضعیفت کرده که مثل یک پر کاه از زمین بلندت میکنیم دو ماه قبل روی پاهایت می ایستادی اما به خاطر این ضعیف شدن دیگر پاهایت جان ندارند تا تعادلت را حفظ کنی راه رفتن که پیش کش ...
بیماری پشت سر هم ...هنوز هم کاملا خوب نشده ای من هم به خاطر مریضی ام نتوانستم آنطور که باید به تو برسم به هیچ چیز نمی رسیدم چه رسد به اینترنت و وبلاگ ...
اما می گذرد این روزها هم میگذرد من و بابا تمام تلاشمان را میکنیم تا روزهایت همیشه شکلاتی باشد البته نه مثل اینروزها ازنو ع تلخش !!!!!
پی نوشت :از تو عکسی نگرفته ام ، نمیخواهم چهره ات در روزهای بیماری حتی در ذهنم ثبت شود چه رسد در وبلاگ !!!تو همچنان مثل یک پرنسس زیبایی !!!!!


شکلات تلخ
